تبليغاتX
جاودانه
     
 

 

 

       مادر خوب مهربان روزت مبارک

               تقدیم به تمام مادر های دنیا   

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 17:43  توسط HB | 
 

‎اين صداي چيست که مي شنوم
من اين صدا را نمي شناسم
تو نمي داني...
تو نمي داني اي عشق من
اين صداي قلبم است
تو نمي داني عاشق شدم
تو نمداني در لحظات تنهايي به تو فکر مي کنم
تو نمي داني ...
تو نمي داني صداي تلاطم امواج در قلبم براي توست
چگونه بگويم...
چگونه بگويم در تمام لحظات زندگي از اعماق وجودم فرياد زدم دوستت دارم
اما چه فايده ...
اما چه فايده کسي اين صدا را نمي شنود
کاش...
کاش مي شد ذره اي از احساسم را بگويم
کاش مي شد...‎

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 21:44  توسط HB | 
 

در رويا خود به چيز هايي مي انديشم
به چيزهاي دست نيافتني...
به دست آوردن کسي که خود به دنبال کسي است
به دنبال آينده اي که خود در پايان عمر است
تکيه به پناهگاهي که خود بي پناه است
ندانم چه کنم بايد بروم تا به آرمگاهي برسم
قراري دارم در آرامگاه
جاي که به من آرامش مي دهد
پس خواهم رفت
و با آرامش خواهم گفت
آرماگاه من اینجاست گل یاس...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 10:50  توسط HB | 

در گوشه اي از دنيا نشسته بودم
لحظه اي به فکر فرو رفتم
ناگهان در تلاطم افکارم
به چيزي انديشيدم
آينده ام چگونه رقم خواهد خورد
اما نمي دانم ...
چه خواهد شد ؟
باز به ياد خدا مي افتم
دست به دعا مي برم
اي خداي مهربان
اي خداي پر توان
آينده ام را با تو مي خواهم

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 7:7  توسط HB | 

ديشب هوا باراني بود
در لب پنجره استاده بودم
به صداي باران گوش مي دادم
ناگهان به فکر فرو رفتم
خودم را در ميان باران ديدم
قطرات باران را حس مي کردم
کسي در کنارم بود
دستهايش در دستم...
و با احساسي پاک با هم مي رفتيم
افسوس به صورتش نگاه نکردم
افسوس يک رويا بود
افسوس روياام همچون اشک از چشمانم جدا شد

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 5:58  توسط HB | 

بدان... بدان...
بدان با تمام وجود دوستت دارم
بدان چو باد بهاری برایت می وزم
بدان...
بدان تو را با فرسنگ ها فاصله دوست دارم
بدان...
بدان این فاصله زیباست
بدان این عشق رویاست
بدان این دل تنهاست
بدان عاشقم
عاشقم...
عاشقم...
بدان در انتظارت خواهم ماند
بدان...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 3:39  توسط HB | 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 5:15  توسط HB | 
 

در طوفان های زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودنه

خدای خوب و مهربون دوستت دارم

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 19:10  توسط HB | 
 

وقتی گلدان خانه مان شکست هر کس چیزی گفت.

مادرم گفت : زیبا بود.

پدرم گفت : گران بود .

مادر بزرگم گفت  : حیف بود.

برادرم گفت : هدیه بود.

خواهر کوچکم گفت : مال من بود.

اما وقتی دل من شکست هیچکس حتی یک آه هم نگفت.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 4:18  توسط HB | 
 

چه آتشی بر من زدی

که تنها با دریای وجودت خاموش میشود

مردم از نگاه پاکت

و سوختم در انتظار عشقت

این دل بی دل من

طاقت این همه عشق و انتظار را ندارد

گرم است

داغ است

ای دریا

خنکم کن

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 2:31  توسط HB | 

جاودانه

 
صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو

درباره وبلاگ

 


 

نوشته هاي پيشين
تیر 1387
خرداد 1387
پيوندها
گل یاس
رویای خیس بارون
آمار وبلاگ


موزيک


 

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

سيد حسين بزرگي

 
'